تبليغاتX
TaKe It EASY...

زندگیـــ همینـــ امروزهــــــ

حالم به هم میخوره از اینهمه دروغ...

دلم واسش میسوزه...
هیچکس رو جز من نداره...
واقعا نداره ها...
دلم براش میسوزه...

حس نوشتن ندارم...

یه حس تهوع...و یه حس نیاز...

به شدت تنهام...
این قضیه بود میگفت اگه تنها شدی گدایی هر خری و نکن...(یه چیزی تو این مایه ها بود حالا...)
نمیدونم چرا بهش عمل نمیکنم...

خداییش قبول داری اس دادن ۲ هفته پیشم به ث. یه غلط محض بود...
دقیقا مصداق...

چرا اینقدر تنهام...
هیچکسی رو ندارم که سرم رو بذارم رو شونش و یه دل سیر گریه کنم...
یه ذره من از تنهاییام و بی کسیام و بی وفایی ها ی زمونه براش بگم...
دارم میترکم از بس من سنگ صبور همه بودم...
خستم...
خسته تر از تو...
شاید بشه بگب به اندازه بی وفاییات...
نه...
کمتر...

نمیدونم دقیقا چی میخوام...
هیچی راضیم نمیکنه...

واقعا من در پی چیم؟
چی میخوام؟

خداااااااااااااااااااااااااااااااا...

+ تاريخ Sun 6 May 2012ساعت 10 PM نويسنده DarYa |

چرا دلم میخواد این خلاف رو انجام بدم...؟
چرا با تمام وجودم...؟
چرا با وجود اینکه همه اطرافیانم نا محسوس برای خودشون میخوان منو منصرف کنن ولی نمیشه...؟

چرا نزدیک ترین دوستم هم من رو نمیشناسه؟
چرا راجبه من جوری فک میکنه که نیستم...؟
گناه من چیه...؟

پ.ن:

[+] خدا یا من رو به راه راست هدایت کن...
[+] خدایا همه رو به راه راست هدایت کن...

+ تاريخ Sat 5 May 2012ساعت 10 PM نويسنده DarYa |

خیلی وقته هیچی اینجا ننوشتم...
چون حتی دیگه با نوشتنم حالم بهتر نمیشه...

بابا:زهرا تویی..
-:آره چطور؟
بابا:من اصلا نفهمیدم...نباید سلام کنی؟
-:من بابا...؟ندیدی...چیزی شده مگه...
بابا:زهرا خوبی؟
(تو هم فک میکنی دیوونم...؟)

میخوام یه چیزی بگم ناراحت نباید بشی...
-:قول میدم...
:نه حالا بهت نمیگم...
-:بگو قول میدم ناراحت نشم...
:داریم میریم...واسه همیشه...
(یه صدای شکستن...چی بود...؟چند تیکه وصله پینه دوزی شده قلبم...)
-:ایشالله هر چی خیریته...

-:سلام...اومدی...
بقلم میکنه...یه حس دوست داشتن قدیمی و یه حس انزجار جدید..
آروم دم گوشم میگه...
:بی معرفت...دلم واست لک زده بود...
بلند اضافه میکنه...
-:چقدر زشت و چاق شدی...
(از اینهمه ریا بدم میاد...حتی از تویی که ادعای دوست داشتن میکنی...)

مامان:زهرا چی میخوری...
-:هیچی...
:مگه میشه...؟بستنی...شکلات...شیر پسته...
-:نه...نمیخوام...
:چیزی شده؟
-:حوصله ندارم مامان...
:آب میوه چی؟
-:آب تمشک...یا زرشک...ترش باشه...
(مثل این زندگی لعنتی...)
:زرشک خوب نیس...تمشک...
(حتی حق انتخابم نداریم...گه تو این زندگی...)

حوصلمو سر میبرید...
هیچ کدومتون حتی حق ناراحتی هم به من نمیدید...
حق دوست داشتن...
حق انتخاب...
حتی بودن تو این زندگی هم انتخاب من نیس...
چی پس مال منه...؟
من تو چی حق انتخاب دارم...؟
هان...
جواب بده پس...
هان...؟

+ تاريخ Fri 4 May 2012ساعت 7 PM نويسنده DarYa |

ای بابا..
حوصله خودمون رو هم نداریم دیگه...
چرا این دوست من اینقدر دوست داره بی احساس باشه...؟
+ تاريخ Fri 30 Mar 2012ساعت 9 PM نويسنده DarYa |

عروسی خوش نگذشت...

مدرسه پیچید ولی...

+ تاريخ Sat 10 Mar 2012ساعت 3 PM نويسنده DarYa |

به به...
امروز یه نقش مفید داشتم...
کتی جون خراب شده...
من شدم کتی جون...
بله دیگه...
پ نه پ...
آره بابا...
ظرف میشورم دیگه...
وضعیتی داریم...
داغون شدم...
تجربم صفر صفر بود...
جدا یکی از شروط ازدواجم رو وجود یه کتی جون تو خونه میذارم...:دی

امروز مامان جان رو سفیدم کرد...
آره دیگه وقتی مامان کمک میخواد...
من از دل و جونم هم مایه میذارم...
ولی اون...
فردا هیچ کاری نداره...
ولی ۵ ساعت از وقتشو نمیتونه بده به من...
طوری نیس جبران میکنم...

امروز بعد از چندین روز با خودم کنار اومدم...
دیگه ن. برام مهم نیس...
و این خیلی خوبه...
اون منو تحقیر کرد...
چندین بار...
و این جبران زحماتشه...

نمیدونم ایو باید بگم یا نه...
ولی من اگه جای تو باشم ه...
به کسی که یه بار بهم پشت کرده...
دیگه توجهی نمیکنم...

من این اشتباه رو کردم...
تو نکن...

پ.ن:

من دلم ا. میخواد...
ولی آلان تو یاهو افه...:دی

اینم شانیه ما داریم...

+ تاريخ Sun 12 Feb 2012ساعت 10 PM نويسنده DarYa |

از خودم...
از این ضعف لعنتی...
از اینهمه ناتوانی...
بدم میاد...

پ.ن:

دلم براش تنگ شده...

+ تاريخ Fri 3 Feb 2012ساعت 6 PM نويسنده DarYa |




m0zhgan musiC