دلم واسش میسوزه... هیچکس رو جز من نداره... واقعا نداره ها... دلم براش میسوزه...
حس نوشتن ندارم...
یه حس تهوع...و یه حس نیاز...
به شدت تنهام... این قضیه بود میگفت اگه تنها شدی گدایی هر خری و نکن...(یه چیزی تو این مایه ها بود حالا...) نمیدونم چرا بهش عمل نمیکنم...
خداییش قبول داری اس دادن ۲ هفته پیشم به ث. یه غلط محض بود... دقیقا مصداق...
چرا اینقدر تنهام... هیچکسی رو ندارم که سرم رو بذارم رو شونش و یه دل سیر گریه کنم... یه ذره من از تنهاییام و بی کسیام و بی وفایی ها ی زمونه براش بگم... دارم میترکم از بس من سنگ صبور همه بودم... خستم... خسته تر از تو... شاید بشه بگب به اندازه بی وفاییات... نه... کمتر...
-:سلام...اومدی... بقلم میکنه...یه حس دوست داشتن قدیمی و یه حس انزجار جدید.. آروم دم گوشم میگه... :بی معرفت...دلم واست لک زده بود... بلند اضافه میکنه... -:چقدر زشت و چاق شدی... (از اینهمه ریا بدم میاد...حتی از تویی که ادعای دوست داشتن میکنی...)
مامان:زهرا چی میخوری... -:هیچی... :مگه میشه...؟بستنی...شکلات...شیر پسته... -:نه...نمیخوام... :چیزی شده؟ -:حوصله ندارم مامان... :آب میوه چی؟ -:آب تمشک...یا زرشک...ترش باشه... (مثل این زندگی لعنتی...) :زرشک خوب نیس...تمشک... (حتی حق انتخابم نداریم...گه تو این زندگی...)
حوصلمو سر میبرید... هیچ کدومتون حتی حق ناراحتی هم به من نمیدید... حق دوست داشتن... حق انتخاب... حتی بودن تو این زندگی هم انتخاب من نیس... چی پس مال منه...؟ من تو چی حق انتخاب دارم...؟ هان... جواب بده پس... هان...؟
به به... امروز یه نقش مفید داشتم... کتی جون خراب شده... من شدم کتی جون... بله دیگه... پ نه پ... آره بابا... ظرف میشورم دیگه... وضعیتی داریم... داغون شدم... تجربم صفر صفر بود... جدا یکی از شروط ازدواجم رو وجود یه کتی جون تو خونه میذارم...:دی
امروز مامان جان رو سفیدم کرد... آره دیگه وقتی مامان کمک میخواد... من از دل و جونم هم مایه میذارم... ولی اون... فردا هیچ کاری نداره... ولی ۵ ساعت از وقتشو نمیتونه بده به من... طوری نیس جبران میکنم...
امروز بعد از چندین روز با خودم کنار اومدم... دیگه ن. برام مهم نیس... و این خیلی خوبه... اون منو تحقیر کرد... چندین بار... و این جبران زحماتشه...
نمیدونم ایو باید بگم یا نه... ولی من اگه جای تو باشم ه... به کسی که یه بار بهم پشت کرده... دیگه توجهی نمیکنم...